طلوع...
شقایقی که در اندیشه ی شکفتن بود
دل شکسته ی در خون نشسته ی من بود
به انتظار طلوع تو ای ستاره ی صبح
دو چشم منتظرم در قفس به روزن بود
چه شد که دست ستم در حریم حرمت گل
چوشبروان، به تکاپوی لاله چیدن بود!؟
مرا به کشت آمل در خزان بی خبری
هزارخوشه ی بی حاصلی به خرمن بود
جوانه زد گل خورشید در دلم شب دوش
کز آفتاب خیال تو،خانه روشن بود
نگاه ژرف تو بامن حدیث هستی گفت
که چشم مست تو،آیینه داربودن بود
چه راز داشت که باده زبان به خاموشی
هزارعقده گره در گلوی سوسن بود!؟
گذشت فرصت پروازم از کرانه ی خاک
که جان عرشی من درخرابه ی تن بود
"مشفق کاشانی"
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر ۱۳۹۴ ساعت 13:55 توسط منتظر
|
این مطالب برای اقایی می نویسم