
یافارس الحجازادرکنا
راستش را به ما نگفتند يا لااقل همه راست را به ما نگفتند.
گفتند: توكه بيايى خون به پا مى كنى،جوى خون به راه مى اندازى وازكشته
پشتهمى سازى و ما را ازظهور توترساندند.
درست مثل اينكه حادثه اى به شيرينى تولد را كتمان كنند و تنها از درد
زادن بگويند.
ما از همان كودكى، تو را دوست داشتيم. با همه فطرتمان به تو
عشق مى ورزيديم و با همه وجودمان بى تاب آمدنت بوديم.
عشق تو با سرشت ما عجين شده بود و آمدنت ، طبيع ترين و شيرين ترين نيازمان بود.
اما ... اما كسى به ما نگفت كه چه گلستانى مى شود جهان ،وقتى كه تو بيايى.
همه، پيش ازآنكه نگاه مهرگسترودستهاى عاطفه تو را توصيف كنند،
شمشيرتورا نشانمان دادند.
آرى ، براى اينكه گلها و نهالها رشد كنند، بايد علفهاى هرز را وجين كرد
و اين جز با داسى برنده و سهمگين ، ممكن نيست.
آرى ، براى اينكه مظلومان تاريخ ، نفسى به راحتى بكشند، بايد پشت و
پوزه ظالمان و ستمگران را به خاك ماليد و نسلشان را از روى زمين برچيد.
آرى ، براى اينكه عدالت بر كرسى بنشيند، هر چه سرير ستم آلوده سلطنت
را بايد واژگون كرد و به دست نابودى سپرد.
و اينها همه ، همان معجزه اى است كه تنها از دست تو برمى آيد و
تنها با دست تو محقق مى شود.
اما مگر نه اينكه اينها همه مقدمه است براى رسيدن به بهشتى كه تو بانى آنى .
آن بهشت را كسى براى ما ترسيم نكرد.
كسى به ما نگفت كه آن ساحل اميد كه در پس اين درياى خون نشسته است، چگونه ساحلى است؟!
كسى به ما نگفت كه وقتى تو بيايى:
پرندگان در آشيانه هاى خود جشن مى گيرند و ماهيان درياها شادمان مى شوند و چشمه
ساران مى جوشند و زمين چندين برابر محصول خويش را عرضه مى كند.